سه شنبه, 03 اسفند 1395
سایت خبری بندر دیر

اگه به عقب برگردی بازم خبرنگار می‌شی؟

خودکارم را همینطور میان انگشتانم می‌چرخانم و به این فکر می‌کنم که قرار است روزی این قلم، واژه به واژه، جمله‌هایی که نوشتم را شهادت دهد. به‌خودم می‌لرزم از این فکر که هرآنچه پروردگار به آن سوگند یاد کرده، روزی لحظه به لحظه‌ی دنیای‌مان را شهادت می‌دهد. و فکر می‌کنم به قداست و شهادت قلم.

 تا به حال چقدر فکر کرده‌ایم به کلماتی که خداوند در قرآن به آنها قسم خورده است و چرا قسم خورده است. چقدر این واژه و ذات آن تقدس داشته که خداوند در ابتدای کلامش با رسول خاتم، به آنها سوگند یاد می‌کند. خداوند به همه مخلوقات خود در عالم سوگند می‌خورد .

خداوند به قلم سوگند می‌خورد؛ به قلم و آنچه قلم می‌نویسد، آن‌کس که قلم به دست می‌گیرد و می‌نگارد. و خداوند قسم می‌خورد به آنچه نگاشته می‌شود و نه آنچه که گفته می‌شود.

حفظ این تقدس و پاکی، نگهبانانی می‌خواهد تا ساحت‌اش آلوده نشود. گویی خداوند دست بیعت گرفته با دستی که قلم بر دست دارد. تا که قلم را حفظ کند از هر آنچه ناپاکیست و قلم، واژه به واژه فریادی شود که از گلوی مظلومی بر می‌خیزد؛ تفاوتی نمی‌کند که این مظلوم مردم باشند یا مسوول منصفی که راهش را گروهی بر‌نمی‌تابند و هجمه‌ای برای به زیرکشیدنش می‌شوند.

پس درود خدا بر تو که خادم قلمی، تو که اندیشه را ارج می‌نهی و کلمه در دستان تو جان می‌گیرد.

آنچه می‌خوانید را جوانان قلم به‌دست خبرنگاری نوشته‌اند که با وجود همه مشکلات و سختی‌هایی که در حرفه خبرنگاری پیش روی‌شان هر روز و هر لحظه وجود دارد، پرتوان و باانگیزه خدمت به قلم نه تنها از برگزیدن این حرفه پشیمان نیستند، بلکه به گفته خودشان اگر زمان باز هم به عقب بازمی‌گشت، همان می‌شدند که هستند. با این توضیح که نگارنده بی هیچ دخل و تصرفی، دیدگاه‌های آنها را در این گزارش منتشر کرده و بالطبع سبک قلم و نگارش هر کدام از خبرنگاران خدوم، زیبایی، شیرینی و جذابیت خاص خود را دارد.

ایمان ندومی ، نمایندگی خبرگزاری فارس استان بوشهر:

من اگر به عقب بازگردم باز هم خبرنگاری را انتخاب می‌کنم اما به یک شرط؛

این‌که برای پیشرفت در کار، مطالعه را بیشتر کنم، بیشتر در بین مردم باشم، رمان‌های بیشتری بخوانم و خلاصه این‌که با دوری از روزمره‌گی تلاش برای یاد‌گرفتن را بیشتر کنم. اگر به عقب بازگردم، سعی می‌کنم در یک حوزه تخصصی، کاری رسانه‌ای را دنبال کنم و به سمت یک خبرنگار بین‌المللی می‌رفتم.

فریبا کرمی، نمایندگی خبرگزاری ایلنا استان بوشهر:

 خبرنگاری از علائق دوران دبیرستان‌ام بود و دوست داشتم این حرفه را دنبال کنم.

اگر بازگردم عقب حتما دوباره این حرفه را انتخاب خواهم کرد. اما این بار به‌عنوان یک شغل دوم و در بسیاری از موارد در انتخاب‌هایم در این حوزه تجدید نظر خواهم کرد.

اما در کل حرفه خبرنگاری را خیلی دوست دارم و به جز بعضی از مواردی که به انتخاب‌هایم مربوط می‌شود و قطعا از آن‌ها باید فاکتور بگیرم، حتما باز هم این حرفه را انتخاب می‌کنم. من با خبرنگاری و گزارش‌نویسی زندگی می‌کنم و از آن لذت می‌برم.

بتول سهراب‌پور، خبرنگار:

اگر به عقب بازگردم باز هم خبرنگاری، انتخاب من است.

چون در این شغل مى‌توانم براى جامعه‌اى که درآن زندگى مى‌کنم، مفید باشم البته به شرط این‌که همیشه انصاف، منطق و حرمت قلم را نگه دارم که در این سال‌ها سعى کرده‌ام این‌گونه عمل کنم.

حیدر کاشف، سردبیر پایگاه خبری توزنیوز دشتستان:

 آغاز همکاری من با رسانه‌های استان بوشهر همراه بود با نقدی از شورای شهر و مصادف بود با اعلام نتایج انتخابات شورا. به‌خاطر دارم بسیاری چه در جوابیه‌های رسانه‌ای و چه رو در رو، حمله‌هایی شدید بر علیه ما داشتند.

خوشبختانه یا متاسفانه امروز پس از گذشت چهارسال تقریبا تمام پیش‌بینی‌های ما به حقیقت پیوست و حال ناخوش شورای شهر، گواه حقانیت آن حرف‌هاست.

اما اینجا قصد من از یادآوری آن روزها نه بیان خاطره، بلکه تاسفی است از ته قلب از فراموشی هدف اصلی رسانه و بیان احوالات نا‌بسامان رسانه‌های استان، رسانه‌هایی که از دوحال خارج نیستند؛ یا بولتن رسانه‌ای یک مدیر خاص شده‌اند و شب و روز در حال بت‌سازی از او، یا متصل به اصحاب زر و زور و مشغول کوبیدن مخالفان.

نه خبری از پی‌گیری مطالبات شهروندی است نه کسی نگران مشکلات پرشمار و چندین ساله‌ی این استان. این البته نافی تلاش برخی رسانه‌ها و همکاران کم‌شمار نیست، اما سخن من با تورقی بر صفحات نشریات و گشتی در فضای رسانه‌های اینترنتی استان اثبات خواهد شد؛ وقتی چیزی جز اخبار انتصاب فلان مدیر، پوشش خبری گسترده‌ی جزیی‌ترین فعالیت‌های  بهمان فرماندار یا در بهترین حالت اخبار تصادف دو خودرو و چیزهایی در این سطح.

به گمان من دلیل بر زمین‌ماندن بسیاری از مطالبات مردم استان، همین بیراهه رفتن خیل عظیمی از رسانه‌هاست.خبرنگارانی که روز و شب به‌جای رصد مشکلات مردم، در اتاق مدیران و سالن‌های اجتماعات مشغول نت‌برداری از نشست رسانه‌ای این مدیر و آن فرماندار هستند، یقینا سهمی از این عقب‌ماندگی دارند. نقدی که بر خود ما به‌صورت جدی وارد است و باید رسانه‌های مطالبه‌گر راه خود را از این مسیر جدا کنند. با همه این احوالات اما همچنان کار روزنامه‌نگاری و فعالیت رسانه‌ای را شیرین‌ترین کار دنیا می‌دانم. اگرچه شاید از این نظر به‌کام من شیرین می‌آید که «نان» من از این راه نیست. که اگر چنین بود شاید سال‌ها پیش، عطایش را به لقایش بخشیده بودم. با این حال اگر همچنان مقیّد به پی‌گیری علائق و دغدغه‌های ذهنی‌ام بمانم و درگیر منافع جناحی و سیاسی نشوم، دوست دارم یک روزنامه‌نگار باقی بمانم.

عبدالحسین قاسمی، خبرنگار:

بدون تردید اگر بارها و بارها نیز به گذشته بازگردم و بخواهم مسیر حرفه‌ای خودم را انتخاب کنم، خبرنگاری را برمی‌گزینم. خبرنگاری به‌دلیل تاثیرگذاری عمیق و البته مثبتی که از طریق اخبار، مطالب و موضوعات اجتماعی می‌تواند بر جامعه داشته باشد، برایم جذابیت زیادی دارد. با این‌که منفعت مادی ندارد، اما بازتاب مثبت معنوی این حرفه اهمیت زیادی دارد. چندین بار هم پیشنهاداتی داشتم در بخش‌های مختلف دیگر که درآمد بیشتری هم داشتند، ولی به همان دلایلی که گفتم، اگر به عقب بازگردم بازهم خبرنگاری اولین انتخاب من است.

مهرنوش ذوالفقاری، خبرنگار:

 یکبار دیگر باید برگردم به سال هشتاد. بعد از چهل سال، روزنامه‌ی «آئینه‌ی جنوب» مردم بوشهر را به خواندن رسانه‌ای مکتوب دعوت نموده و پشت سر آن دیگر نشریات. آن زمان هفته‌نامه‌ی نسیم‌، نصیر، پیام‌، پیغام و لیان فعال بودند و شغل خبرنگاری بعد از سال‌ها دوباره تجدید حیات می‌نمود و بزرگ‌خبرنگاران شهر همچون زنده‌یاد عبدالرحیم جعفری در قید حیات بودند. مشکلات خبرنگاران در آن دوره زیاد بود مثلا از حقوق و بیمه هیچ خبری نبود. اما شیرینی خاصی داشت این‌که شهر و مردم و مسوولان از حضور خبرنگاران خرسند بودند چرا که از دید مردم، مشکلات آنان منعکس می‌شد و از طرفی مسوولان هم می‌توانستند عملکرد خود را با قوت و قدرت بیشتری با وجود رسانه‌های مکتوب به‌گوش مردم برسانند.

در این روزها اگر بگویند بیا و دوباره کار خبری کن با تردید مواجه می‌شوم. اما اگر به گذشته برگردم بی‌شک خبرنگاری را خواهم پذیرفت. چرا‌که با عشق و علاقه آن‌را پذیرفته بودم. هر شغلی احتیاج به پرورش دارد از یک سو شخص باید به فکر ارتقاء خود از نظر حرفه‌ای باشد و از سوی دیگر دست‌اندر‌کاران باید به فکر امنیت شغلی افراد خود باشند‌.که متاسفانه کار خبرنگاری در استان ما از هر دو پا لنگ است. به امید بهبودی هر دو.

علی احمدی‌پور، خبرنگار و فعال اجتماعی:

من علی احمدی‌پور و متولد تیر ۱۳۶۱ در شیراز هستم.  خانوده بنده به محض تولد من در بوشهر اقامت کرده و دوران ابتدایی را در نیروگاه اتمی گذراندم.

نه اینجوری نمی‌شود‌. خیلی خشک و رسمی شد‌. یک سوال دوستانه پرسیدید و  اگر اجازه بدهید سوال‌تان را با قسمت چپ مغزم توضیح می‌دهم‌. از دوباره شروع می‌کنیم:

من علی فرزند سوم و وسط خونواده احمدی‌پورم. خب این خودش یه دلیل خوب برای خبر نگاری. اگر شما فرزند بزرگ خونواده باشید، امکانات زیادی در خدمتتونه و بچه اولید و معمولا حقتون رو بهتون تقدیم می‌کنن. پس هیچ‌وقت برای گرفتن حقتون نمی‌خواد زحمت بکشید. اگه فرزند دوم باشید و پسر بزرگ، باز هم از این قاعده مستثنی نیستید. بلاخره تو جامعه دهه شصت همه مادرتون رو به پسوند اسم شما صدا می‌کردند. ولی امان از اون روزی که فرزند وسط باشید!! خواه ناخواه یا خبرنگار می‌شوید یا وکیل. کلا باید از همان بچگی به‌دنبال حق‌تان بدوید و این خودش بهترین پیش‌زمینه و آموزشه برای این‌که بزرگ شدید دنبال حق بقیه هم بدوید. به همین سادگی!!

در دوره راهنمایی خواندن کتاب‌های رمان و تاریخی بزر‌تر از سن‌ام تنها کار اوقات فراغتم بود . بر باد رفته، بلندی‌های باد‌گیر، زنبق‌دره، آناکارنینا، سینوهه، خواجه‌ تاجدار و … . خب البته وقتی صحبت از موضوعی می‌شد می‌توانستم اطلاعاتم را به رخ هم سن و سالانم بکشم، کیفور می‌شدم. به‌جای نصف کلاس انشا می‌نوشتم و معمولا تنقلات و ساندویچ و سمبوسه کارمزد نگارشم بود.

هم فال بود هم تماشا. برای آنهایی که کمتر کارمزد می‌دادند،آبکی‌تر می‌نوشتم. این‌هم دلیل دوم دست به قلم‌شدن من.

در سال سوم دبیرستان یه انشا نوشتم به‌عنوان نامه‌ای به یک الاغ و در آن از نفهمیدن الاغ کلی تعریف کردم‌. عنوانش را از یکی از اشعار کتاب ممنوعه شاعر ارمنی، «کارو» برداشته بودم. یادم می‌آد کلی توی مدرسه و دفتر صدا کرد و هی ما را اینور و اونور می‌بردن و کلی تعرف و تمجید و .. . خلاصه بعد از آن بازار انشا‌نوشتن هم گرم‌تر شد و کاسبی بهتر. البته دست بنده هم روان‌تر و تجربه هم افزون‌تر. به واسطه نگارش همین متن به عضویت شورای دانش‌آموزی دبیرستان سعادت هم در آمدم و البته به‌عنوان نفر اول رای‌گیری‌.کار شورا را هم که می‌دانید دیگر. کشف کمبودها و بیان آنها.  این‌هم دلیل سوم.

بعد از فراغت از تحصیل دانشگاهی با دو تا سه سایت خبری مشغول به همکاری شدم. در یک گردهمایی خیرخواهانه که با توجه به کار خبری به کمک انتشار در سایت محلی خودمان و بعضی از شبکه‌های اجتماعی به‌وقوع پیوست برای اولین‌بار همسرم را دیدم. در دومین گردهمایی که باز هم کار خبری و… در آن بی‌تاثیر نبود بیشتر با ایشان آاشنا شده و بعد از دو سال ازدواج کردم. خب این هم مهم‌ترین دلیل علاقه به خبرنگاری!!

شاید بی‌راهه نباشد که بگوییم جبر تاریخ و علاقه و اندکی حس نگارش را با عدالت‌خواهی ذاتی یک تیر‌‌ماهی که در هم‌آمیزی بدون‌شک یک خبرنگار خواهید یافت. من به این چهار دلیل و البته دلایل دیگری خبرنگارم. شغلم نیست ولی حرفه خبرنگاری را دوست دارم و صد البته اگر به گذشته برگردم و حتی اگر سه دلیل اول را نادیده بگیرم، همان دلیل آخر کافی است تا صد بار دیگر خبرنگاری را برگزینم.

ندا شیروانی، خبرنگار:

 اگر یکبار دیگر به عقب برگردم مسلما باز هم کار خبرنگاری را انتخاب می‌کنم. در  مدرسه خیلی فعال بودم؛ در برنامه‌های صبحگاهی و مراسم‌های فرهنگی و هنری. از طرفی همیشه دوست داشتم با افراد و چهره‌ها در حوزه‌های مختلف، مصاحبه کنم. و به‌کار عکاسی هم علاقه زیادی داشتم. بعد از آن در دوره‌ای قرار گرفتم که روزنامه‌ها نظرم را بیشتر جلب می‌کردند و تیترها و مطالب را بیشتر می‌خواندم و می‌دیدم؛ برایم جذاب بود و با خودم می‌گفتم: می‌شه یه روز منم یه مطلبی بنویسم یا گزارشی تهیه کنم که چاپ بشه؟!» بعدها که با فضای مجازی آشنا شدم در این فکر بودم که چطور می‌توانم از این ظرفیت استفاده بیشتری کنم. از سال گذشته تصمیم گرفتم که با جدیت بیشتری به دنبال این علاقه‌مندی بروم. در این مسیر نیز با دوستی آشنا شدم که خود ایشان در این زمینه فعال بود. نمونه مطالب و نوشته‌ها، عکس‌ها و سفرنامه‌هایی که نوشته بودم را به او نشان دادم و ایشان هم راهنمایی کردند و گفتند که استعداد پای گذاشتن به عرصه رسانه و خبرنگاری را دارم. خبرنگاری جذابیت خاصی دارد. شما هر لحظه با دنبال‌کردن رویدادهای خبری و مطالب رسانه‌ای اطلاعات به روز و تازه‌ای داری و از طرفی تهیه گزارش و خبر کار هر کسی نیست و سختی‌های خاص خود را دارد و باید به این کار عشق داشته باشی تا بتوانی به بهترین نحو ممکن وظیفه و رسالت خود را انجام دهی. الان فکر می‌کنم که باید خیلی زودتر از این‌ها به دنبال علاقه‌ام می‌رفتم و و وارد این حرفه می‌شدم. جوّ، فضا و این ارتباطات گسترده را دوست دارم.

ستاره تناور، خبرنگار و فعال اجتماعی:

اوایل ورودم به رسانه، فرصتی پیش آمد که بتوانم به یکی ازمحروم‌ترین نقاط استان سری بزنم، تنگ ارم؛ مرکز بخش ارم با جمعیت نه‌چندان زیاد. تعداد زیادی از خانواده‌ها با مشکل معلولیت فرزندان خود روبه‌رو بودند، هر خانواده دو یا سه یا حتی چهار فرزند معلول داشت. فاجعه دردناکی که از حد تحمل من خارج بود، منِ خبرنگاری که باید می‌نوشتم و تصویر‌برداری می‌کردم و منِ انسانی که تاب تحمل این‌همه محرومیت و درد را نداشت؛ در جنگی درونی هر دم یکی پیروز می‌شد.

در آن‌زمان وقتی پشت دوربین روی صورت اشک‌آلود دختر، زوم کردم بغضم را به زحمت قورت دادم، هق‌هق گریه‌هایش که از ما خواهش می‌کرد بچه‌اش را به او باز گردانیم، ویرانم می‌کرد. دختر جوانی که به‌علت بیماری، معلول شده بود و همسرش به‌علت معلولیت او را به خانه پدری فرستاده و فرزندش را از او گرفته بود….

وقتی به شهر بازگشتم، دیگر خودم نبودم، آن کسی که صبح رفته بود دیگر وجود نداشت؛ این اولین تکانه وجودی من بود؛ با سردبیرم صحبت کردم، گفتم دیگر نمی‌توانم ادامه دهم؛ تاب تحمل وقایع از حد توانم خارج است و نمی‌توانم مسوولان بالانشین بی‌توجه را ببینم و هیچ نگویم…خشمی بسیار را یدک می‌کشیدم، که مرا از خودم دور می‌کرد. می‌خواستم برگردم به خانه و به گوشه خودم.

حرف‌های سردبیر اندکی راهم را روشن کرد و از تاریکی مطلق بیرون آمدم، این‌که رسالت یک خبرنگار، نگاشتن از کاستی‌هاست و نشان‌دادن آنها به جامعه و سکوت‌نکردن. درس‌های اولیه‌ام را به‌خوبی گرفتم. از درد نباید فرار کرد باید با آن روبرو شد…

اینک که به آن زمان فکر می‌کنم اگر همان موقع قید فعالیت رسانه‌ایم را می‌زدم اکنون چگونه بودم؟

آیا این همان کاریست که باید انجام دهم؟ قطعا بله این همان کاریست که رسالت و معنای وجود من است. تریبون افرادی که نه صدایشان به جایی می‌رسد و نه به آنها پرداخته می‌شود. همچنین به چالش‌کشیدن قدرت کسانی که به اعتبار مردم پشت میزهای ریاست و مدیریت نشسته‌اند.

روز خبرنگار؛ روزی است که به من رسالتم را یادآوری می‌کند که به قول شاملو… انسان دشواری وظیفه است… .

سیدمحمد فاطمی، عکاس خبرنگار:

امشب مهمون دارم. به‌قول بوشهری‌ها می‌خوام برم بازار «کارسازی» کنم برای مهمونی امشب؛ میوه، آجیل، شربت و شیرینی. صدای فروشندگان میوه که هرکدام به شکلی مردم رو به‌سمت مغازه خودشون جلب می‌کنن. قیمت‌ میوه‌ها از شش هزار تومن تا حتی هشت‌هزار و ١۵هزار تومن… . ته جیبم رو که نگاه می‌کنم، می‌بینم اونقدری نیست که بتونم از این میوه‌های گرون بخرم و ببرم خونه. با خودم می‌گم: الان چه وقت مهمون داشتنه! از همون لحظه‌ای که وارد بازار شدم با چندین نفر از فروشنده‌ها سلام و علیک و چاق‌سلامتی کردم، همین فروشنده‌ای که همین الان بهش سلام کردم، همون میوه‌ فروشی بود که سوژه یکی از موضوعات عکاسی‌ام بود. آدم خنده‌رویی بود و یادم میاد چه عکس‌های خوبی هم ازش گرفتم. اون یکی آجیل فروشه هم که اون‌طرفتر می‌بینی؛ آره همونو می‌گم. همون‌روز از اونم عکس گرفتم و بنده خدا یه مقدار آجیل با قیمت خیلی مناسبی هم بهم داد. دوباره دستمو می‌برم تو جیبم و می‌بینم که پول اونقدرها که لازمه نیست. آخه این چه شغلیه که من دارم؟! با خودم می‌گم، مثلا عکاس‌ام. عکاس خبری‌ام. خبرنگارم. چقدر درآمد دارم در ماه؟ دارم فکر می‌کنم برای چی عکاس شدم؟ اگر برگردم عقب بازم دلم می‌خواد عکاس بشم؟ خبرنگار می‌شم؟ یا این‌که نه؛ منم می‌رفتم کاسب می‌شدم. یادمه قبل از این‌که کار عکاسی رو شروع کنم، بابام بهم گفت که، بیا بهت سرمایه بدم و تو هم برو مثل داداشت یه مغازه بزن برای خودت. در جوابش گفتم: من هفت- هشت سال کار هنری کردم، عکاسی کردم، هنر خوندم؛ نه بابا! می‌خوام برم دنبال اون چیزی که علاقه دارم بهش.

صدای فروشنده، منو برگردوند توی بازار؛ آقا چند کیلو میوه می‌خوای؟ از کدومش می‌خوای؟ کمکت کنم! در خدمتتون هستم! نگاهش می‌کنم اما بازم غرق می‌شم تو افکار خودم و دنبال یه جواب می‌گردم که اگه برگردم به عقب، بازهم عکاس می‌شم؟ خبرنگار می‌شم؟ با این‌که خیلی درآمدی نداره اما یادمه خیلی وقت‌ها تو همین حرفه‌ای که هستم، به‌درد خیلی‌ها خوردم. وقت و بی‌وقت دنبال خبر بودم؛ تو همین استان خودم. و شاید بارها و بارها حتی بدون این‌که بدونم، گره یه مساله‌ای با عکس‌های خبری من یا مطالبی که پی‌گیری می‌کردم باز شده. خیلی حس خوبی داره. عالیه.

 اما آیا اصلا این احساس خوب می‌تونه یه کیلو میوه به من بده که ببرم و باهاش از مهمونم پذیرایی کنم؟ افکارم هر لحظه از اینور به اونور می‌ره و دوباره برمی‌گردم به این‌که اصلا چی شد که عکاس خبری شدم؟ یه دوستی داشتم تو دانشگاه. هم‌کلاسیم بود. زنگ زد بهم و گفت: فلانی! تو که عکاسی می‌کنی، می‌تونی عکس هم بگیری برای فلان خبرگزاری؟ گفتم آره اتفاقا عکاسی مستند و خبری رو خوشم میاد. همین تلفن ساده و ادامه‌دادن تو این مسیر، باعث شد که وارد کار خبر بشم با همه خوبی ها و بدی هاش و البته سختی‌ها و بی‌پولی‌هاش. یه مثلی هست که می‌گه، پیر دوست داره توان یه جوان رو داشته باشه و جوانم می‌گه ای‌کاش من تجربه یه پیری رو داشتم.

با خودم فکر می‌کنم اگر به همون سال‌ها برمی‌گشتم، باز هم همین کار رو انتخاب می‌کردم؟ با تجربه‌ای که الان دارم، شاید تو این مسیر جور دیگه‌ای حرکت می‌کردم. جوری، نه مثل الان که تو بازار هستم و تو تامین هزینه‌ها موندم.

تلفن‌ام زنگ می‌خوره و یه ماموریت خبری به شمال استان دارم. یه ماموریت خبری مثل همه رویدادهای خبری بد و خوبی که تو این سال‌ها رفتم؛ زلزله شنبه، غرق‌شدن کشتی و کانتینری که خیلی از کارگرها توی اون گیر کرده بودن تو عسلویه و افتتاح ها نیروگاه اتمی و … . وقتی خبرنگاری یا عکاس خبرنگاری، خیلی زود متوجه می‌شی که تا چه حد موثر هستی. مثل یه تیغ دولبه‌. خودت انتخاب می‌کنی. می‌تونی مثبت و یا منفی باشی و خیلی زود هم تاثیرش رو می‌بینی. مطمئنا من حتما بازهم عکاس خبری می‌شدم و البته حسرت می‌خورم که چرا کمی از اون محیط و فضای عکاسی خبری دور شدم. اما… اوه!! باید میوه بخرم و به مهمون‌های امشبم برسم. فردا هم باید برم آفیش عکاسی. کجا؟ کی ؟ تو چلّه تابستون قراراه برم از برداشت رطب عکاسی کنم. هر سال می‌رم و امسال هم دوباره.  با مردم خوب استانم به‌نوعی زندگی کردم و روزگار خیلی خوبی هم داشتم و دارم. حتما یکی از بهترین شغل‌ها خبرنگاریه و اینو می‌گم که عکاسی‌اش باحال‌تره… . دوباره صدای فروشنده؛ آقا بلاخره نگفتی چی می‌خوای؟ چند کیلو می‌خوای؟

منبع: سودابه زیارتی- سایت خبری یارا

اضافه کردن نظر


اخبار نجیرم